تبلیغات
زیست سلولی مولکولی 90 دانشگاه شیراز - شعری از فریدون مشیری " به نام همه میپرسند..."

 

همه می­پرسند:

-چیست در زمزمه­ی مبهم آب؟

-چیست در همهمه­ی دلکش برگ؟

-چیست در بازی آن ابر سپید

روی این آبی آرام بلند ،

که تو را می­برد اینگونه به ژرفای خیال؟

-چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

-چیست در کوشش بی­حاصل موج؟

-چیست در خنده­ی جام؟

که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می­نگری؟

-نه به ابر

-نه به آب

-نه به برگ

-نه به این آبی آرام بلند

-نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

-نه به این خلوت خاموش کبوترها ...

من به این جمله نمی­اندیشم !

-من مناجات درختان را هنگام سحر

-رقص گل یخ را با باد

-نفس پاک شقایق را در سینه­ی کوه

-صحبت چلچله­ها را با صبح

-نبض پاینده­ی هستی را در گندم­زار

-گردش رنگ و طراوت را در گونه­ی گل

همه را می­شنوم ، همه را می­بینم

من به این جمله نمی­اندیشم

به تو می­اندیشم ، ای سراپا همه خوبی

تک وتنها به تو می­اندیشم

همه وقت ، همه­جا

من به هر حال که باشم به تو می­اندیشم

تو بدان ، این را تنها تو بدان

تو بیا تو بمان با من ، تنها تو بمان.

جای مهتاب به تاریکی شب­ها تو بتاب

من خدای تو ، به جای همه گلها تو بخند!

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از آن زلف ،دراز

تو بگیر! تو ببند! تو بخواه!

پاسخ چلچله­ها را تو بگوی

قصه­ی ابر هوا را تو بخوان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه­ی جانم باقیست!

آخرین جرعه­ی این جام تهی را تو بنوش!!

«فریدون مشیری»

 




طبقه بندی: عمومی،

تاریخ : یکشنبه 25 دی 1390 | 11:56 قبل از ظهر | نویسنده : الهه امامقلی | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.